اس ام اس و جک داستان جدید - مطالب داستان عاشقانه
با عضویت در بلاگ از به روز شدن مطالب مطلع شوید





Powered by WebGozar

 
طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

آرشیو

آمار وبلاگ


 

PageRank Checking Icon



 

امروز اولین روز تیر ماه است و سه ماه از باز گشت من می گذرد، همه چیز آرام است، امید تا هنگام غروب بیرون می ماند و وقتی بر می گردد با لبخندی گرم به من نشان می دهد که هنوز دوستم دارد، هنوز عاشق است و من تلاش می کنم همه ی این خوشبختی را با گرمای فصل تابستان نفس بکشم. ذهنم از هر چه غیر از او، خالی شده و بر خلاف گذشته دیگر اصراری ندارم که بیرون از خانه بروم. حالا خوب می دانم همه ی زندگی من امید است و من خواسته یا ناخواسته همه چیزم را غیر از او باخته ام، امید کمتر حرف می زند و بیشتر نقاشی می کشد و من ساعت های طولانی او را نگاه می کنم که در کارهایش گم شده و بوی رنگ و بوم تازه مرا مستِ مست می کند، شاید هرگز تصور نمی کردم که آنقدر آرام در زندگی با امید حل بشوم تا دیگر قابل جدا شدن نباشم. من فقط او را می دیدم، او را می خواستم، او را می شنیدم و همین معجز ای برای قلبم بود، وقتی به یاد روزی می افتم که به تنهائی سفر کرده و در نهایت بی کسی به بردیا پناه بردم، تمام وجودم می شکند. من با امید چه کرده بودم!
به راستی اگر می فهمید که من برای اینکه پناهی داشته باشم می خواستم همسر بردیا بشوم، باز هم این دو چشم سیاه بی وفا را دوست داشت؟
فنجانی چای برایش برده و او با لبخند زیبایی مرا عاشق ترم کرد.
- چه می کشی امید؟
- می خواهم امواج طوفانی دریا را بکشم که کشتی را در خود فرو می برد.
- چرا یک دریای آرام نمی کشی، مثل زندگی ما؟
این بار چهره اش را غباری از غم گرفت و چیزی نگفت. دقایقی طولانی منتظر ماندم تا چیزی بگوید اما انگار می ترسید من بفهمم بغض کرده و هوای گریستن دارد. به چشمانش خیره شدم، چیزی را دیدم که قبلا هرگز متوجهش نشده بودم، طرحی از غم که تلاش می کرد آن را از من مخفی نگه دارد و یک لبخند بی رنگ که بیشتر شبیه طرح یک لبخند ساختگی بود و چهره ای که هر روز رنگ پریده تر از پیش می شد.
- امید ناراحتی؟
- نه عزیز من. چرا ناراحت باشم! این زندگی با تو آنقدر وسعت گرفته که هر غم و اندوهی هم که باشد باز در خودش فرو می بلعد.
حرف هایش مرا آرام نکرد، چرا که چشمانش چیز دیگری می گفتند.
هنوز چند ساعتی به بر گشتن امید باقی مانده و من مشغول تهیه ی غذا بودم که با صدای زنگ تلفن از جای بلند شده و گوشی را برداشتم، شنیدن صدای فاخته لبخند بی رنگی بر لبم نشاند و گفتم: پس كسی هم باقی مانده كه مرا فراموش نكرده باشد!
- چه می گویی عسل عزیز؟ صدایت غمگین است.
- دلم گرفته است، بیش از آنچه كه بتوان تحمل كرد و با بی تفاوتی به آن لبخند زد.
- مگر امید را نمی خواهی؟
- چگونه می توانم خواستن و نخواستن را با هم معنا كرده و بپذیرم؟ عاشقش هستم فاخته، ولی او حق من نیست و این چیزی است که نمی گذارد از این با هم بودن لذت ببرم.
- می فهمم.
- می دانم که نمی فهمی، تو خیلی ساده از آقای یگانه گذشتی، من نمی توانم از عشقم بگذرم، فاخته چه کار کنم!
- نگذر دوست خوبم... این عشق سهم تو است، هنوز پریشانی هایت را به خاطر دارم وقتی تمام مدت سرت را روی میز می گذاشتی و برای دیدنش دعا کرده و اشک می ریختی. حرف های فاخته مرا آرام تر کرد.
- خبر مهمی برایت دارم عسل، خانم معین می خواهد تو را ببیند.
شنیدن نام او تمام آرامشم را از من ربود و انگشتانم بی اختیار لرزیدند.
- فهمیده؟
- نفهمیده ولی از طریق مدرسه شماره ی مرا پیدا کرد و گفت حتما اگر دیدمت این را از تو بخواهم، می گفت به خانه ی پدرت تلفن کرده و او گفته که تو ازدواج کرده و از این جا رفته ای.
- پس پدرم می داند که من دیگر با مادر بزرگ زندگی نمی کنم، حتما این را هم تو به او گفته ای.
فاخته حرف را عوض کرد و گفت: فراموش نکنی که به دیدنش بروی، من باید قطع کنم.
گوشی را گذاشته و با نگرانی به ساعت نگاه کردم، برای رفتن خیلی دیر بود، حتما فردا به دیدنش خواهم رفت.
امروز صبح امید به من گفت که به دنبال کارهای نمایشگاه می رود و ممکن است خیلی زود بر گردد، درخشش امیدی که در چشمانش بود به زندگی من گرمای شگفتی بخشید و پیش از آنکه برود زیر لب گفتم: دوستت دارم امید.
لبخند زیبایی زد و گفت: دعا کن کارها به خوبی پیش برود، آن زمان از این جا به محله ی بهتری می رویم و زندگی مان از این بی رنگی در می آید.
- من عاشق این زندگی بی رنگ هستم امید.
- از لطفت ممنونم عزیزم ولی من دلم می خواهد تو مانند زن های دیگر لباس های زیبا بپوشی و غذاهای خوبی بخوری، هر روز تو را به گردش ببرم و...
حرفش را قطع کرده و گفتم: اگر می دانستی چقدر خوشبختم امید، ما چیزی نداریم اما همین که می توانی اجاره ی این خانه را بدهی و من در کنارت زندگی کنم برایم کافیست که بگویم خوشبخت ترین زن زمین هستم...
- اما این خانه خیلی خالی است.
- خالی نیست امید، تو در این خانه هستی چه چیزی از این برای من بهتر است؟
قطرات اشک صورتش را پوشاند و در حالیکه دستانم را به گرمی می فشرد گفت: من برای تو کاری نکرده ام، تو واقعا همسر بی نظیری هستی که از من چیزی نمی خواهی...
- فقط یک چیز می خواهم، هرگز تنهایم نگذار!
- فقط مرگ می تواند این جدائی را به وجود بیاورد، فقط مرگ....
امید رفت و من از اینکه توانسته بودم پس از مدت ها از عشق و دوست داشتن بگوییم قلبم لبریز از حرارت زندگی شده بود. لباس پوشیده و از خانه خارج شدم، با پس انداز کمی که داشتم ماشین دربستی گرفته و به دیدن خانم معین رفتم، با اینکه می دانستم خودم را برای این تصمیم لعنت خواهم کرد. این بار پیشخدمت مرا به اتاق خواب خانم معین راهنمایی کرد و گفت: پزشک از ایشان خواسته فقط استراحت کنند.
وقتی در زده و وارد شدم نتوانستم او را بشناسم، آنقدر از بین رفته بود که نمی توانستم باور کنم جسمی زیر آن رو تختی قهوه ای رنگ قرار گرفته است.
کنارش نشستم، چشمانش را باز کرد.
- عزیزم تو هستی!
طنینش بیش از آنچه فکر می کردم غمگین و رو به خاموشی بود.
- باورم نمی شد بیایی، خیلی به حضورت نیاز دارم عسل.
دستان داغش را در دست فشردم، آن حرارت مرا به یاد دستان فواد انداخت، همان لحظاتی که برای همیشه ترکم کرد. بغضی سینه ام را می فشرد و به سختی مانع فرو چکیدن اشک هایم می شدم.
- عزیزم، عسلم، آخر چرا تو آنقدر مرا آرام می کنی؟ دیشب مادرم می گفت سحر بگو چه می خواهی! چه آرامت می کنت؟ نتوانتسم به مادرم بگویم عسل را می خواهم و این برای خودم هم عجیب است!
از محبت صادقانه ی او به وجود آمده و غمی قلبم را فشرد.
- چرا آنقدر ضعیف شده اید؟
- دیگر این زندگی را نمی خواهم عسل.
می دانستم از شدت دل تنگی چشمانش بی رنگ و تا انتهای ممکن گود رفته است و می دانستم او دل تنگ مردی شده که امروز قسم خورد هرگز تنهایم نگذارد.
- این حرف را نزنید خانم معین شما واقعا زیبا و بی نظیر هستید.
لبخند بی رنگی زد و گفت: نیستم بخدا قسم که نیستم، اگر بودم تنهایم نمی گذاشت!




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
شنبه 26 شهریور 1390-10:37 ق.ظ



چون یه روز نشده بود قسمتی رو تو بلاگ قرار بدم، امروز دو قسمتش گذاشتم.


اما به غیر از یک بی وفائی بخشیده نشدنی و ضرباتی که تنها هدفشان مرگ من بود، چیز دیگری از امید در نظرم تداعی نمی شد. از نگاه سرد او گریخته و خودم را درون اتاقی حبس كردم. نمی دانستم چگونه می توانم خویش را از آن همه غم خالی كنم؟ بیش از پیش رو به زوال رفته بودم. بر روی زمین زانو زده و گفتم: چرا هیچ چیز تغییر نمی كند. تا به كی؟ خدای من! تا به كی؟ احساس می كردم در شروع یك راه طولانی و خسته كننده تمام هستی و امیدم را باخته ام. با صدای بلند گریستم، خیلی خسته بودم. ساعتی بعد وقتی او از خانه خارج شد، دیگر گریه نمی كردم بلكه مات و مبهوت به جای خالی اش خیره شده بودم، بغض كهنه ای به من می گفت باز هم هوای گریستن دارم. آن همه غروب های سرد... آن جمعه های خالی و دل گیر... آن گریه ها ی بی بهانه... حالا پر رنگ تر از همیشه شده اند.
نیمه های شب بود که برگشت، خیلی بی تفاوت رفتار می كرد. انگار نه انگار كه من با هزاران امید و آرزو به خانه اش بر گشته بودم، حتی یادش رفته که به آن شدت مرا زده و خانه را بی بهانه ترک کرده است. به در آشپز خانه تكیه داده و به او خیره شدم، بشقاب ها را بر روی میز چید، سپس شروع به خوردن غذائی كرد که از بیرون تهیه کرده بود، در حالی که این سكوت و آرامشش بیشتر عذابم می داد.
- حالت بهتر شده عزیزم؟
خدای من! باید با چنین مردی که نمی دانستم عاشقش هستم یا از او بیزار، چه می کردم؟ نگاه او گاهی لبریزم می کرد و گاهی تهی! در آن لحظات واقعا نمی دانستم چه احساسی به او داشتم فقط می خواستم ترکم نکند، از تنهائی می ترسیدم و چشمان او عجب زیبا بودند!
- نمیخواهی با من حرف بزنی عسل؟
همان طور که به چارچوب در تکیه زده بودم گفتم: چه بگویم؟ حرفی باقی نمانده.
لبخندی زد و گفت: بیا بنشین، غذایت سرد می شود.
این همه بی تفاوتی شکنجه ام می کرد، دلم می خواست همانند یک متهم پشت میز محاکمه می نشست و من به این همه دروغ و بی وفائی محکومش می کردم، اما نه او به من بی وفائی نکرد، هر چه کرد با سحر کرد!
- به نظرت ما را می بخشد؟
دست از غذا خوردن کشید و گفت: او نمی داند تو قلب مرا به تصرف کشیدی و تمام زندگی ام شدی، او توئی را نمی شناسد، پس غمگین نباش و نترس.
- من برای تو می ترسم امید، این بی وفائی...
- دیگر چیزی نگو عسل، خواهش می کنم، می خواهم آرام باشیم. ما باید زندگی کنیم نمی شود که به خاطر یک عشق مرده بمیریم.
- عشق مرده؟ پس عشق در قلب تو می میرد! کی باید سیاه عشق خودم را بپوشم؟
با طنینی که سعی در آرام کردنش داشت، گفت: خوشحال نیستی که با هم زندگی می کنیم، مگر این را نمی خواهی عسل؟ من تو را بخشیدم که بی خبر ترکم کردی و نمی پرسم در این مدت کجا بودی چون به این دو چشم سیاه اعتماد کرده ام، پس تو هم به من اعتماد کن و بگذار زندگی ام را بکنم.
- خوب تو پیش از این زندگی ات را می کردی، با او یا با خیالش.
- زندگی؟ نه... نه... به خاطر نمی آورم، آن فقط یک عشق تحمیل شده، یک جهنم بود. بعضی وقت ها همه چیز حالم را بر هم می زد، ولی حالا که خودم انتخاب کرده ام دیگر نه.
صدای امید از غم می لرزید، این نخستین بار بود که این چنین صادقانه از گذشته اش می گفت.
- عسل تو چه می دانی؟ به خیالت من یک مرد خیانت کارم... یک عیاش عوضی؟
من فقط یکبار در زندگی ام عاشق شدم، عاشق کسی که روبه رویم نشسته و از بی وفائی من می گوید. آخر تو چه می دانی فقر چیست؟ تو خانه و ماشین و ویلای سحر را دیدی؟ این ها فقط جزئی از دارائی اوست، پدر می خواست من با سحر ازدواج کنم چون می خواست خوشبخت بشوم اما وقتی تو را دیدم و عاشقت شدم فهمیدم این خوشبختی در چشمان توست و وقتی تو را در لباس عروس، کنار آن مرد میانسال دیدم با خود گفتم" امید خوشبختی ات رفت".
قطرات اشک صورتش را پوشاند و ادامه داد: من فکر کردم پس از تو اگر با او ازدواج کنم سحر و پدرم خوشبخت می شوند، اگر چه این خواسته ی قلبی ام نبود، اما وقتی دوباره دیدمت و تو به دنبال من آمدی، وقتی دریافتم شانس آن را دارم که با تو زندگی کنم خودخواه شدم عسل. من باید خوشبخت می شدم، این حق من بود. نبود؟
از این که آنقدر صادقانه گریسته و با من حرف می زد، آرام شدم همه چیز از خاطرم رفت، در آن لحظات فقط غریبه ام را می دیدم، یک رویای زنده! دستانش را به گرمی فشرده و در حالی که بغضی سنگین سینه ام را می فشرد، گفتم: ما با هم خوشبخت می شویم، یقین دارم امید.
- حتما خوشبخت می شویم، راستی از پدرت بی خبری؟
سرم را پایین انداختم تا امید قطرات اشکم را نبیند، دل تنگی به یکباره مغلوبم کرد. پدر... خانه ی پدری... اتاقم با تمام وسایلی که روزی فقط مال من بودند... مادر... فواد!




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
جمعه 25 شهریور 1390-04:32 ب.ظ



لبخندی زده و گفتم: این سوالی است که هیچ کس نمی تواند پاسخی برایش پیدا کند، یک روز می فهمی تمام لحظاتی که گمان می کردی خوشبخت بوده ای این خوشبختی فقط یک احساس کوچک و فنا پذیر بوده است، شبیه خواب یا رویا وقتی از او جدا شدم دیگر به دیدن مادر بزرگ نرفتم، نمی دانم کدامین حس وسوسه ام کرد به دیدن فاخته بروم، به یقین او همه چیز را می دانست.
مادرش در را باز کرد و نگاه سردی بر من انداخت و با بی میلی دعوتم کرد تا داخل بروم، فاخته بی اعتنا به من مشغول گلدوزی کردن پارچه ای سپید بود.
- سلام.
یک نگاه کوتاه و دوباره سرش را به زیر انداخت.
- متاسفم فاخته، من با تو بد رفتار کردم.
- بد نه، خیلی بد، من آن همه راه را برای دیدن تو آمدم تا به تو مطلب مهمی را بگویم آن زمان تو...
پیشانی اش را بوسیده و گفتم: خواهش می کنم بگو، من امروز به حرف تو گوش کرده و به دیدن خانم معین رفتم.
پارچه را کنار گذاشت و گفت: خوب که چه؟
دست هایش را به گرمی فشرده و با بغضی که داشت خفه ام می کرد گفتم: بگو فاخته، آن خبر چه بود که به خاطر گفتنش آن قدر سختی کشیدی؟
بدون اینکه به چشم هایم نگاه بکند گفت: خوب راستش دو هفته پیش امید به دیدنم آمد و گفت که نشانی خانه ی ما را از پدرت گرفته و سراغ تو را از من گرفت.
- خوب؟
- من به او گفتم نمی دانم کجا هستی، فکر کردم این گونه می خواهی، اما عسل تو در مورد او اشتباه فکر می کنی، بخدا که اشتباه فکر می کنی.
قطرات اشک صورت فاخته را پوشاند و گفت: او فقط تو را دوست دارد این را از نگاه پریشانش خواندم، وقتی به من التماس می کرد که بگویم تو کجائی. او دادخواست طلاق را دیده بود و هم چون دیوانه ای از بند رسته فقط تو را می خواست.
- پس خانم معین چه؟
- خودت خوب می دانی که از او جدا شده، گفت به تو بگویم تو را انتخاب کرده همان طور که تو بین او و پدرت، انتخابش کرد.
نمی دانستم چه بگویم! آن چنان بی تاب شده بودم که دلم می خواست ساعت های طولانی فقط گریه کنم اما فاخته با بی تفاوتی به من گفت: حالا برو عسل، خواهش می کنم.
می دانستم که هنوز مرا نبخشیده، اما من به راستی باید می رفتم.
با کلید در را باز کردم، هیچ چیز تغییر نکرده بود. وارد حیاط قدیمی شدم، در حالیکه به سختی نفس می کشیدم. او خانه نبود و همین مرا آرام کرد، اتاق ها را مرتب کرده و با مواد غذائی که در خانه بود شامی فراهم کردم در حالیکه یقین داشتم بر می گردد. با تاریک شدن هوا، صدای انداختن کلید را شنیده و به پیشوازش رفتم، دقایقی طولانی فقط نگاهم کرد و وقتی به من نزدیک شد سیلی محکمی بر گونه ام نواخت. خون از گوشه ی لب های پاره شده ام جاری شد و بی اختیار بغضم شکست.
- کجا بودی؟
از اینکه برگشته و غرورم را شکسته بودم، خودم را لعنت می کردم. چرا بر گشتم تا سیلی بخورم ... که بفهمم کسی منتظرم نبوده... که بدانم هیچ بوده ام ؟
- لعنتی گفتم کجا بودی؟ با خودت چه فکری کرده ای! زندگی من برایت آنقدر بی ارزش بود که لهش کنی و بروی؟
خواستم چیزی بگویم اما با سیلی دوم تعادلم را از دست داده و بر زمین افتادم، هرگز تصور نمی کردم این چنین بر گشتنم را جشن بگیرد. روی زمین افتاده بودم و او فقط مرا می زد، انگار این کار آرامش می کرد و به ناله های من اهمیتی نمی داد. من در زیر ضربات پی در پی او فقط به چشمانش نگاه می کردم، در انتظار یک نگاه آشنا بودم، اما افسوس او هم چون بیگانه ای مرا می زد و ای کاش در زیر ضرباتش می مردم، شبیه آن روز که پدر آنقدر با کمر بندش مرا زد تا سر انجام آرام گرفت اما امید حال دیگری داشت انگار واقعا می خواست مرا از میان بردارد. وقتی احساس کرد نیمه جان شده ام روی پله نشست و سرش را در آغوش گرفت، به وضوح می دیدم که گریه می کند و این اولین بار بود این چنین گریه اش را می دیدم! وقتی می گریست شانه هایش می لرزیدند و من دیگر یقین داشتم زنده نمی مانم و علی رغم تصورم که همان جا بی صدا می میرم، توانستم خود را به سختی به اتاق برسانم.
نمی دانم چند ساعت خوابیدم؟ خواب بود یا یک کابوس! شاید هم مرگی زود گذر... اما هرچه بود من هنوز زنده بودم، در حالیکه از شدت درد به خود می پیچیدم. کنارم نشسته بود و با نگرانی نگاهم می کرد، زیر لب زمزمه كرد: از من بدت می آید عسل؟
در برابر سكوت سرد من از اتاق خارج شد و بر روی پله نشست. احساس كردم كه خانه پر از غربت شده است و من در آنجا غریبه ای بیش نیستم. نگاه های سرد من تصورات او را راسخ تر می کردند، بغض تلخی را فرو داده و با خود اندیشیدم كه دیگر بودنم مفهومی ندارد. از روی پله بلند شد و بر روی سنگ فرش حیاط قدم زد، در حالیكه زیر لب به خودش ناسزا می گفت، گاه نگاه از زمین بر می داشت و از پنجره نگاهم می کرد، به همان جایی كه من حرکات او زیر نظر گرفته بودم. دوباره تلاش كرد تا آنچه را كه می خواهد در وجود من بیابد اما نتوانست. به پنجره نزدیك شد و دستانش را روی شیشه گذاشت، تلاش كردم از پشت شیشه دستان او را لمس كنم، اما سرمای شیشه سرمای دستان او را برایم تداعی می كرد. پنجره را باز کردم و با این کار درخشش امیدی را در چشمانش دیدم، لبخند غمگینی زد و گفت: دست خودم نبود عسل، تو خیلی تحقیرم کردی، رفتی و با خودت نگفتی تکلیف من چه می شود؟ نگفتی اگر این دل بهانه ی تو را گرفت و اگر خودش را محکوم کرد، چه جوابی به آن بدهم؟ تو نفهمیدی.... نفهمیدی كه دلم برایت تنگ می شود. وقتی رفتی، با خود گفتم ای كاش هرگز عسل را ندیده بودم. می دانی چرا؟ چون تو تمام دنیای من شدی و من هرگز نمی خواستم دختری لجباز با فکرهای احمقانه دنیای من بشود، من همیشه به عشق می خندیدم حالا به خودم می خندم به اینکه چگونه یک دختر با اونیفرم دبیرستان توانست تمام محاسبات زندگی ام را به هم بریزد و بعد رفته و به بدبختی من بخندد.
به سختی گفتم: فراموش کردی چرا رفتم؟ همیشه می ترسیدم كسی بیشتر از من عاشقت بشود، وقتی فهمیدم آن کس خانم معین بهترین دبیر من است، باز هم می ماندم تا زندگی اش را بدزدم؟
- این یك حسادت زنانه است؟
- نه امید، این احساس سردتر و عمیق تر است، احساس باختن آنچه كه مدت ها به عنوان تنها هستی ات حفظ كرده باشی، این یعنی باختن.
- اما بپذیر که آشنائی من با تو خیلی کمتر از آشنائی سحر با من است.
از اینکه این چنین بی مهابا اسم او را بر زبان می آورد عصبی شدم، تمام بدنم درد می کرد و دلم می خواست از شدت غم فریاد بزنم.
- تو مقصری امید، تو نباید زندگی ما را به بازی می گرفتی، تو سحر را نابود کردی، مرا هم...
- دیگر حرف او را نزن عسل، فقط تو زن من هستی... همسر من... عشق من... زندگی من.
خدای من! چرا شنیدن جمله هایش قلبم را شاد نمی کرد؟ چرا هر چه بیشتر نگاهش می کردم، از او بیزار تر می شدم؟ چرا لحظه ای از خاطرم نمی رفت که چگونه مرا می زد؟ بی اختیار گفتم: دست سنگینی داری، خیلی سنگین.
نگاهش را به زیر انداخت و گفت: تلافی می کنم عسل، دوستم داشته باش همانند تمام آن روزهایی که برای یک لحظه دیدنم کنار آن مغازه می ایستادی، مثل ساعت های ده صبح، لحظه های دل تنگی...




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
جمعه 25 شهریور 1390-12:18 ب.ظ



ببخشید دیر شد، دیروز اینترنتم قطع شده بود


چهره اش غمگین بود و به یقین می خواست خبر بدی به من بدهد، همین بیشتر نگرانم می کرد. با همه ی تلاش او برای این که چیزی را به من بگوید، من گریسته و گفتم: نگو فاخته، این تنها خواهش من است.
وقت رفتن فقط از من خواست که حتما به دیدن خانم معین بروم و من برای خوشحالی او پذیرفتم، هرچند که یقین داشتم هرگز این کار را نخواهم کرد.
مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: عجب دوست خوبی است، این همه راه را فقط برای دیدن تو آمده، قدرش را بدان.
بر خلاف آنچه تصور می کردم امروز سوار ماشین شده و نشانی خانم معین را به راننده دادم.
نگاهی به آن انداخت و گفت: آنجا کسی را می شناسی؟
می دانستم آنجا محل زندگی افراد سرشناس و معروف است اما در سکوت به جاده خیره شدم، در حالیکه قطرات اشک صورتم را می پوشاند.
- می توانم کمکی بکنم خانم؟
نمی دانم چند ساعت در سکوت گذشت، هر چقدر راننده به مقصد نزدیک تر می شد همه چیز رنگ دیگری به خودش می گرفت، نمای ساختمان ها... آدم هایی که به آرامی از کنار هم می گذشتند، حتی رنگ درختان آن با همه جا متفاوت بود.
- رسیدیم.
نگاهی به آن ساختمان بلند انداخته و بی اختیار بغض کردم، هرگز فکرش را هم نمی کردم که خانم معین در چنین مکان مجللی زندگی کند. زنگ در را فشرده و منتظر ماندم در حالیکه به راستی نمی دانستم که هستم و آنجا چه می کنم؟ حتی نمی دانستم باید با دیدن خانم معین چه بگویم؟
- کیه؟
- من با خودم معین کار دارم.
- شما؟
- یکی از شاگردهایشان هستم.
آن زن که به نظر می رسید پیشخدمت باشد در را باز کرد و من وارد اتاق شدم، با قدم هائی لرزان خود را کنار راحتی بزرگی رسانده و نشستم. دقایقی بعد وارد اتاق شد.
آنچنان زیبا و خوش لباس بود که من نتوانستم اشک هایم را مهار کنم. خدای من! من آنجا چه می کردم؟ وقتی نزدیک تر شد فهمیدم چشمانش گود رفته و صورتش غم عجیبی داشت!
- سلام عسلم، واقعا خودت هستی؟
از طنین گرم و مهربانش شگفت زده شدم.
- حتما نشانی را از فاخته محبی گرفتی، البته اگر درست یادم مانده باشد.
- بله خانم.
پیشخدمت را صدا کرد تا برایمان قهوه بیاورد و من هم چنان شیفته ی زیبایی او بودم آنچنان ساده و بی آلایش بود که از خود بیزار شدم، من زندگی چنین زنی را ویران کرده بودم!
- عزیزم نمی خواهی حرفی بزنی؟ از مدرسه رفتی و نگفتی ممکن است دل من برای شاگرد عزیزم تنگ بشود؟
- شاگرد عزیز؟
- بله عسل، تو عزیز ترین شاگرد من بودی و البته که هستی. وقتی تو رفتی من هم دیگر نتوانستم بمانم.
احساس کردم می خواهد با این حرف ها مرا شکنجه بدهد، انگار می خواست ذره ذره بمیرم و من با آمدن این مرگ را کاملا پذیرفته بودم، اما نه نگاه خانم معین آنقدر پاک و زلال بود که مغلوب شده و به خود گفتم " به یقین نمی داند، او هنوز نمی داند."
- واقعا به خاطر من مدرسه نرفتید؟
لبخند زیبایی زد و گفت: خوب تو رفتی.... کس دیگری هم رفت.... حوصله ی تدریس نداشتم عسل، احساس خستگی می کردم.
- و افسردگی؟
انگشتانش را بر روی چهره کشید و گفت: پس تو هم فهمیدی غمگینم؟ نمی دانم چرا با وجود تمام تلاشی که برای پنهان کردن احساسم می کنم همه می فهمند من شکسته ام.
نفس عمیقی کشیدم، خدای من کمکم کن. بر من چه می گذشت!
دلم می خواست از آنجا بلند شده و تمام مسیر را تا خانه ی مادر بزرگ بدوم. نمی دانم چرا تسلیم حرف فاخته شده و این شکستن را دیدم.
- خوب عسلم نگفتی چرا آمدی؟
به سختی گفتم: من واقعا دل تنگ شما شده بودم، در حقیقت وقتی از دبیرستان اخراجم کردند فقط افسوس می خوردم که معلمی چون شما را از دست داده ام. آن ابیات زیبا که با صدای بلند برای ما می خواندید هنوز در ذهنم تداعی می شود.
قطرات اشک صورتش را پوشاند و گفت: عشق آمد و آتش به همه عالم زد.
بی اختیار گفتم: مگر شما هم عاشق شده اید که گریه می کنید؟
کنارم نشست و گفت: عاشق؟ آه! بله عشق در خون من است، در رگ هایم... می دانی اگر عشق نباشد می میرم؟
- عشق به چه کسی؟
با اینکه می دانستم عاشق غریبه ی من شده اما دلم می خواست وقتی از این عشق می گوید عمق چشمانش را ببینم، شاید اینگونه می فهمیدم او عاشق تر است یا من؟ نفس عمیقی کشید و گفت: چه فرقی می کند عاشق چه کسی باشم؟ مهم این است که در این عشق شکست نخورم که خوردم.
هنوز دستانم را به گرمی می فشرد و این مرا آرام می کرد، خدای من! اگر می فهمید؟
- چرا شکست خوردید؟
پیشخدمت فنجان قهوه را برای ما روی میز گذاشت و خانم معین اشاره کرد قهوه ام را بخورم. به سختی آن را به لب هایم نزدیک کردم چقدر داغ بود، شبیه آخرین بوسه ی مادر. بر خلاف تصورم که هرگز به این سوال پاسخ نمی دهد، زیر لب گفت: ترکم کرد و گفت از اول دوستم نداشته، گفت فقط به خاطر رضایت پدرش این کار را کرده و من تمام این مدت بازیچه اش بودم.
نمی دانتسم چه بگویم؟ انگار هر دو نفر ما در بازی شطرنج امید مات شده بودیم. من با صدای بلند گریستم و او را در آغوش کشیدم، انگار منتظر یک شانه ی امن برای گریستن بود و در حقیقت من کسی را در آغوش گرفته بودم و می خواستم با این کار
آرامش کنم که زندگی اش با پاهای من له شده بود و چه احساس بدی داشتم من! پس از ساعتی گریستن خودش را از آغوشم بیرون کشید و گفت: چقدر آرامم کردی عسل!
مدت ها بود به کسی اجازه نداده بودم اشک هایم را ببیند، به خودم می گفتم تو باید قوی باشی سحر چرا که در این عشق صادق بودی و چیزی را نباخته ای، اما عسل من به خودم دروغ می گویم من باخته ام، همه چیزم را...
آنچنان بلند گریست که دوباره او را سخت در آغوش گرفتم. نمی دانم چرا با من سخن از عشق می گفت؟ شاید در آن لحظات آنقدر احساس تنهایی و خستگی می کرد که هر کس جز من به دیدنش رفته بود باز چنین می کرد، در این افکار بودم که گفت: تو با همه فرق می کنی چشمان زیبا و سیاه تو به من احساس عجیبی می بخشد، انگار تو هم جزئی از من هستی.
لبخند غمگینی زده و گفتم: چرا؟
- نمی دانم عسل، شاید فقط یک احساس است، دلم می خواهد تو بدانی چقدر نا امید و غمگینم. پدرم می گوید من خیلی همه چیز را بزرگ می کنم، می گوید امید...
با شنیدن نامش آن چنان بدنم لرزید که متوجه شد و پرسید: چیزی شد عزیزم؟
- نه بگویید.
- می گوید امید، فقط یک پسر عیاش و خوش گذران است که می خواهد زندگی تو را جهنم کند، اما پدر نمی داند همین امید اگر نباشد زندگی من تبدیل به جهنمی سوزان می شود.
دیگر طاقت نیاورده و گفتم: من باید بروم خانم معین، خیلی ممنونم که به من اعتماد کرده و از احساس شخصی تان برایم گفتید.
وقتی می خواست مرا تا دم در بدرقه کند، دستانم را به گرمی فشرد و گفت: باز هم به دیدنم بیا عزیزم، نمی دانم چرا آنقدر به تو احساس نزدیکی کردم که همه چیز را گفتم، اصلا یادم رفت از زندگی ات بپرسم، خوشبختی عزیزم؟




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
پنجشنبه 24 شهریور 1390-12:08 ب.ظ



  • تعداد صفحات :22
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...