اس ام اس و جک داستان جدید - مطالب ابر داستان زیبای
با عضویت در بلاگ از به روز شدن مطالب مطلع شوید





Powered by WebGozar

 
طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

آرشیو

آمار وبلاگ


 

PageRank Checking Icon



 

از دوستش می پرسه بالاترین لذت رو چی می بینی؟
- کوهنوردی.
- آخه چرا کوهنوردی؟
- اگه مایلی این هفته با من همراه شو تا ببینی!!
- باشه قبول، این هفته باهم بریم.
صبح روز موعود با عجله از خونه بیرون می زنه و سوار ماشین شده به طرف خونه دوستش حرکت می کنه، از بس که عجله داره کوله پشتیش رو هم جا میزاره و راه طولانیتر می شه. بوق پشت بوق
- مردیکه عوضی بکش کنار دیگه
آره با هزار اعصاب خوردی همراه دوستش به کوه میرسه، اونم چه رسیدنی، یه نگاهش به قله کوه و یه نگاهش به ساعته. با خودش میگه: بابا کی به قله می رسیم تا لذت کوهنوردی رو بچشم!!؟
حالا اون لحظه ای که منتظرش بود فرا می رسه قدم به روی قله کوه میزاره، آره تونست قله رو فتح کنه ولی انگار بهش مزه نداده، آخه چرا!؟ بعد چند دقیقه کلنجار رفتن با خودش رو به دوستش می گه: کوه کوه که می گفتی همین بود!؟ این که فقط سختی داشت و خستگی...
دوستش با تبسمی بر روی لب جواب میده: تو باید از طراوت صبح لذت می بردی... از لحظه های زیبای همراهیمون... از سرسبزی دامنه کوه و سرخی گلهای اون...
به نظر من:
توی زندگی هم، آرزوهای دور و دراز ما حکم قله رو دارند. ما می خوایم به قله موفقیت تو ذهنمون برسیم و از خوشبختی که تو دامنه قله و اطرافمون جریان دارند غافل می شیم تا به چی برسیم!؟ آهان! به آرزوهای بزرگمون و یهو چشم باز می کنیم و می بینیم موها مثل دندونامون سفید شد و مرگ انتظارمون می کشه.
نه!! نه! عزیز اشتباه نکن زندگی بی هدف فایده نداره، ما باید آرزوهای بزرگی داشته باشیم ولی از زیبایی هاش غافل نباشیم.
زیبایی سلامتی و زیبایی و همراهی یک یار خوب...!!
میدونم شاید میگی من از این شانسا ندارم که از از اون یارها داشته باشم، اما من میگم داری و اون همون خدای زیباست.
نظر تو چیه؟؟؟

نویسنده: نادر مدیر WwW.ge3.ir




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
شنبه 28 خرداد 1390-01:10 ق.ظ



یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه.

اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره.

لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد.

کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود

و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد.

تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س.

پسرک به اون تعارف کرد.

پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد.

لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند

پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود.

آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی.

با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد.

چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید

و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد.

هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.


پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟  پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردم.

و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد:

“می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام.”

و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت.

پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟”

و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.”

و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.”

ما نمی دانیم خدا چه شکلی است.

مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند؛بله یک دلیل.

پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید. ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید.




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
دوشنبه 23 خرداد 1390-09:57 ب.ظ