تبلیغات
اس ام اس و جک داستان جدید - مطالب ابر کتاب رمان اس ام اس و جک داستان جدید - مطالب ابر کتاب رمان
با عضویت در بلاگ از به روز شدن مطالب مطلع شوید





Powered by WebGozar

 
طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

آرشیو

آمار وبلاگ

 

PageRank Checking Icon
 

اینم آخرین قسمت رمان عاشقانه عسل

امیدوارم اگه گاهی تاخیری داشت منو ببخشد، فعلا درسای دانشگاه زیاد شده و وقتی برای قرار دادن داستان جدید ندارم. البته هر موقع خواستن بزارم از طریق خبرنامه اطلاع خواهم داد.

با تشکر


صبح زود از جای بر خاسته و به دبیرستان رفتم، هنوز ساعتی تا شروع کلاس ها باقی مانده بود. ثانیه ها به کندی پیش می رفتند و قلبم می خواست از جای بر کنده شود، سرانجام بابای مدرسه در راگشود و شاگردان یکی پس از دیگری وارد دبیرستان شدند. خانم تیموری آن روز با نیم ساعت تاخیر وارد دبیرستان شده و از دیدن من با آن لباس مشکی و چشمان وحشت زده شگفت زده شد و کمک کرد تا با او وارد دفتر بشوم.
- چه شده خانم نیایش! این چه حالی است که شما دارید؟
به سختی گفتم: کمکم کن.
- چه شده عزیزم؟ کمی آرام تر باش، تمام بدنت می لرزد.
- می خواهم راجع به خانم معین بدانم.
پشت میزش نشست و گفت: حال شما اصلا خوب نیست خانم نیایش.
- خواهش می کنم فقط پاسخ سوالم را بدهید، او دبیر این دبیرستان بود می شود بگویید چه اتفاقی برایش افتاده؟
خانم تیموری عینکش را روی چشم هایش گذاشت و از داخل کمد چند پرونده را بیرون کشید و پس از دقیقه ای مطالعه گفت: بله. خانم معین یکی از دبیرهای این مدرسه بود که حدودا ده سال پیش استعفا داد و با همسرش از ایران رفت.
- استعفا؟
- بله، چرا این موضوع آنقدر برایت اهمیت دارد خانم نیایش؟ او فقط یک دبیر ادبیات ساده بود.
- اما من خیال می کردم که او مرده است.
خانم تیموری خندید و گفت: عجب فکر احمقانه ای!
احساس کردم که قادر به دیدن چیزی نیستم، تمام نیرویم را از دست داده و از خانم تیموری خواستم برایم ماشینی گرفته و مرا به خانه بفرستد، او با نگرانی بابای مدرسه را خبر کرد تا با ماشین مدرسه مرا به خانه برساند. نفس کشیدن برایم دشوار شده و ذهنم قادر به درک هیچ چیزی نبود، مستقمیا به سوی تلفن رفته و شماره ی فاخته را گرفتم، در حالی که بغض مانع از آن می شد که بتوانم حرف بزنم، به سختی گفتم: الو فاخته...
- چه شده عسل! چرا صدایت می لرزد؟
- خانم معین... خانم معین هنوز زنده است.
دیگر صدای فاخته را نشنیدم، نمی دانم او گوشی را گذاشت یا من! انگار کاملا دیوانه شده بودم. مرجان کمکم کرد تا روی مبل دراز بکشم و خیلی تلاش کرد تا لیوان آبی به من بنوشاند اما من حالت تهوع داشته و احساس می کردم به زودی تمام خواهم شد، وقتی چشمانم را باز کردم فاخته کنارم نشسته و دستانم را در دست می فشرد. می دانستم که او از همه چیز خبر دارد و خودم را برای شنیدن حرف هایش آماده کردم در حالی که قدرت گفتن هیچ چیزی را نداشتم و قلبم آنچنان بلند می تپید که احساس می کردم صدای فاخته را هرگز نخواهم شنید.
- پس بالاخره او را دیدی؟
به سختی گفتم: امید من مرده، آن فقط یک رویا بود، برای یک لحظه تجسمش کردم.
- نه عزیز دلم آن یک رویا نبود، بلکه تو حقیقتا محبوبت را پس از سال ها دیدی.
همه ی ما تلاش کردیم تا مانع این دیدار بشویم تا اینکه چند روز پیش آقای معین از دنیا رفت و امید و سحر مجبور شدند به ایران بیایند، پس از پایان مراسم قرار بود بر گردند که به خواسته ی امید آن دو چند روزی را به ویلایشان رفتند که فکر می کنم قصد او نیز تجدید خاطراتش با تو بود. حالا می فهمم این فقط می تواند خواست خدا باشد که تو به طور کاملا تصادفی او را دیده و پی به حقیقت ببری، شاید خدای مهربان تو نمی خواست دیگر کسی با دروغ هایش آزارت بدهد و تو بقیه ی عمرت را نیز با احساس گناه و عذاب وجدان زندگی کنی، شاید خدا می خواست بدین صورت تو را از این بی خبری مطلق بیرون بیاورد.
- چه می گوئی فاخته؟ من اصلا نمی فهمم. فقط به خاطر دارم که آن دو در بیمارستان جان سپردند، این که دیگر دروغ نیست.
- بمیرم برای سادگی تو عسل، حق هم داشتی که باور کنی، چون هرگز در زندگی ات کسی را فریب ندادی، آن قدر پاک بودی که می دانم حتی تصورش را هم نمی کردی که این چنین بازی ات داده باشند.
- چرا بازی ام دادند! اگر آن دو آنقدر همدیگر را می خواستند چرا صادقانه به من نگفتند تا از زندگی شان بیرون بروم؟
فاخته خیره در چشمانم نگاه کرد و گفت: با خودت رو راست باش عسل، اگر می دانستی امید زنده است باز هم به دنبالش می رفتی چون تو بارها ثابت کرده ای که نمی توانی از او دست بکشی و اگر می دانستی او زنده است در هر کجای این کره ی خاکی بود پیدایش می کردی. نگو نه، چون باور کردنی نیست. برای همین پدرت می خواست امید تو را کاملا از او قطع کرده تا هم سحر بتواند با همسرش زندگی کند و هم تو بتوانی بهتر فراموشش کنی.
گیج از حرف هائی که می شنیدم، فقط دلم می خواست کسی مرا از خواب بیدار کرده و بگوید همه چیز تمام شده، امید مرده و تو بازی نخورده ای. کسی می گفت در تمام این سال ها تو حقیقتا برای مرگ امیدت گریه کرده و احساس گناه تو برای آن دو بیهوده نبود و تو بیگناه خودت را شکنجه نکرده بودی، اما نگاه مصمم فاخته غیر قابل انکار بود. او به آرامی شروع به حرف زدن کرد، در حالی که طنین صدایش صادقانه و غمگین بود: آن روز طبق عادت وارد کلاس شده و میز آخر نشستم، در حالی که تمام توجهم به آقای یگانه بود و او همانند همیشه هیچ نگاهی به من نکرد، دل شکسته و غمگین در انتظار فرصتی برای ربودن نگاه از او بودم که خانم اسدی وارد کلاس شد و به آرامی با او سخن گفت. وقتی کلاس را ترک کرد، آقای یگانه با صدای بلند گفت: خانم اسدی به من خبر داده که کلاس های خانم معین عقب افتاده اند و هر چقدر شماره ی خانه شان را می گیرد کسی پاسخ نمی دهد و نشانی دقیقی از او در دست نیست، برای همین از من خواست بپرسم آیا در این کلاس کسی هست که از ایشان خبری داشته باشد؟
آن روزها فقط من وتو می دانستیم که او چه حالی دارد و چگونه در بیماری و تبِ
عشق روزهایش را سپری می کند، دستم را بالا گرفته و برای این که بتوانم دقایقی با او هم صحبت شوم گفتم که همه چیز را در این زمینه می دانم. پس از کلاس در راهرو ایستاده و به او گفتم که خانم معین در انتظار باز گشت نامزدش به سر می برد، اما نامزد او با عسل نیایش ازدواج کرده و خانم معین چیزی از این موضوع نمی داند، این بی خبری او را افسرده و غمگین کرده است.
من هرگز یقین نداشتم که مهیار به تو علاقه دارد و گرنه هرگز چیزی به او نمی گفتم، پس از شنیدن این موضوع نشانی خانم معین را از من گرفت و به خانه ی آن ها رفت و همه چیز را به او گفت، این کار باعث شد که حال خانم معین خیلی بدتر از پیش بشود. پس از آن مهیار نشانی نمایشگاه نقاشی امید را به سختی پیدا کرد و در آن جا به او گفت که که حال نامزدش اصلا خوب نیست و اگر به سراغش نرود خواهد مرد.
پدر حرف فاخته را قطع کرد و گفت: امید نمی خواست تو را ترک کند چون دوستت داشت اما از ترس اینکه خانم معین بمیرد ناگزیر شد به نقشه ای که من کشیده بودم، تن دهد. آخر می دانی پیش از تمام این حرف ها وقتی تو ازدواج کردی، مهیار به خانه ی ما آمد و تو را از من خواستگاری کرد ولی من به او گفتم که عسل ازدواج کرده و آن زمان بود که فهمیدم تو عجب فرصتی را از دست داده ای! به دنبال راهی گشتم تا بتوانم اشتباهاتت را جبران کنم، برای همین نقشه ای کشیدم که بتوانم به وسیله ی آن امید را به کسی بر گردانم که از کودکی شیفته اش بود و تو را به مردی که بتواند خوشبختت کند. ادامه ی زندگی تو با امید به قیمت مرگ خانم معین و بدبختی همیشگی تو همراه بود چرا که در این صورت باید با مردی زندگی می کردی که خودش را مقصر می دانست و تو هم شریک این گناه بودی.
آخ! خدای من. قادر به فهمیدن حرف های آن دو نبودم، فقط ملتمسانه نگاهشان می کردم. پدر ادامه داد: من می خواستم تو را به خانه بر گرداندم، امید می خواست مانع مرگ نامزدش بشود چون در واقع حق خانم معین بود که با او زندگی کند و مهیار هم می خواست با تو ازدواج کند پس همه موافقت کرده ودر این بازی شرکت کردند.
فاخته ادامه داد: من نشانی مادربزرگ را از پدرت گرفته و به آنجا آمدم، به خاطر داری از تو خواستم که به دیدن خانم معین بروی؟ می خواستم وخامت حال او را ببینی تا پس از مدتی به تو بگوییم او مرده است و این گونه امید برای خودکشی کردن بهانه ای داشته باشد. همه چیز فقط یک نمایش بود، یک بازی مسخره... روزی که قبول کردم به آن ها در اجرای این نقشه کمک کنم فقط می خواستم مانع مرگ خانم معین بشوم، خودت که می دانی او چقدر خوب بود و من غریبه ی تو را حق او می دانستم. مهیار نیز حس انسان دوستانه اش را بهانه قرار داد و گفت که می خواهد به خانم معین کمک کند و پس از آن با من ازدواج خواهد کرد، آن زمان نمی دانستم او تمام این کارها را برای این می کند که تو را به دست بیاورد و پس از پایان کار وقتی او گفت که نمی خواهد با من ازدواج کند دچار تردید شده و به یکباره فهمیدم که او تو را می خواهد عسل، من خیلی خنگ و احمق بودم که فریبش را خوردم، شاید هم از شدت عشق و دوست داشتن دلم می خواست احمقانه حرف هایش را باور کنم، برای همین او را تهدید کردم که اگر بفهمم روزی با تو ازدواج کرده است همه چیز را برایت خواهم گفت. آن دو با هم از ایران خارج شدند و وقتی تو در اتاقت برای مرگ امید گریه می کردی، او دستان گرم همسرش را در دست می فشرد و به سادگی ات می خندید. می دانی چرا در این میان تو قربانی شدی عسل؟ چون تو از همه ساده تر...
پاک تر و معصوم تر بودی. فریب دادن تو کار خیلی ساده ای بود، هر کس می توانست به راحتی فریبت بدهد و تو حتی نخواستی یکبار هم که شده بر سر خاک امید یا خانم معین بروی. عسل تو در بازی شطرنج آن ها فقط یک مهره ی سوخته بودی که باید بیرون می رفت، حالا به هر طریقی که می شد.
پدر ادامه داد: امید هرگز دوستت نداشت، فقط دلش برایت می سوخت، من نجاتش دادم و برای اینکه تو دیگر سراغش را نگیری به یک دبیرستان شبانه روزی فرستادمت تا بتوانی چند سال بعد با مهیار ازدواج کنی، او از هر نظر برای تو شایسته تر بود.
حالا صدای فاخته را می شنیدم که گفت: وقتی فرناز به من خبر داد که مهیار بالاخره کار خودش را کرد و تو را با او دیدم، هنوز نگاهت پاک بود، با خودم فکر کردم چرا باید تاوان اشتباهات مهیار را تو پس بدهی؟ نمی خواستم با عملی کردن تهدیدم زندگی ات را دوباره خراب کنم برای همین حرفی به تو نزدم و در این مدت تو تنها کسی بودی که خیال می کرد آن دو مرده اند و بس... چقدر ساده دلانه حرف های اطرافیانت را باور کردی!
- امید آنقدر از من بیزار بود؟
فاخته دست های یخ زده ام را فشرد و گفت: او از تو بیزار نبود، اما آنقدر عاشق هم نبود که بخواهد بین تو و مرگ کسی که سال ها پیش به او قول ازدواج داده و می توانست امید را به خوشبختی که می خواهد برساند، تو را انتخاب کند. عسل چرا نمی
فهمی اگر او با تو ادامه می داد حتما حالا خانم معین مرده بود، چرا که او عاشق تر از تو بود.
فریاد زدم: من عاشقش بودم، هیچ کس مثل من عاشق نشد، بخدا قسم هیچ کس.
فاخته با طنینی مصمم گفت: اما تو با وجودی که خیال می کردی محبوبت مرده با آن همه احساس شرم و گناه به زندگی ات ادامه دادی، در صورتی که خانم معین از شدت دلتنگی حقیقتا در حال مرگ بود، پس شک نداشته باش که او شیفته تر از تو بود و حق او بود که با امید زندگی کند.
سعی می کردم خیلی آرام نفس بکشم، فقط همین... به سختی وارد اتاقم شده و در را بستم، نامه ای برای فاخته نوشته و از او خواستم دو دفتر خاطراتم را برای امید بفرستد. حالا که دارم خاطرات امروزم را می نویسم حتی انگشتانم نمی لرزند، فقط
احساس می کنم نقطه ی پایان زندگی که می گویند همین جاست. دیگر در این شک ندارم، حتما همین جاست. مادربزرگ به من یاد داده بود که از نگاه پر فریب مردان بگریزم اما من فکرمی کردم که همیشه هرزه نیستند نگاه ه، همیشه پوچ نیستند لبخنده... مادر بزرگ گاهی هم از صداقت مردان می گفت و من فقط در تو می یافتم.
امید، تو دریا بودی... ساحل بودی... جزیره بودی... همه چیز من بودی، جز مال من . باورت می شود؟ دیگر مهم نیست من باشم یا نباشم چرا که باز هم خورشید فردا در جایگاه ابدی اش بی من خواهد تابید.
حالا می فهمم که در تمام این سال ها تو فقط یک غریبه بودی که هرگز آشنایم نشد.
امروز حرف هائی شنیدم که می توانم تمام آن را در یک جمله خلاصه کنم و آن اینکه به نظر همه من فقط یک احمق بودم.... ای غریبه ی همیشه بیگانه ی من حالا که فکر می کنم من فقط مات یک تصویر از تو بودم، با تو بودن در دنیا برای من نهایت بود، اما اگر واقعا توئی وجود داشت. امشب به سادگی می نویسم که دیگر نمی خواهمت غریبه ای که تمام زندگی من بودی، تو گمان کردی بروی خاطره هایت هم برای من می میرند، اما ندانستی که همه ی ناله های من از دل تنگی تو بود.
عسل عزیزم این من هستم که در دفتر خاطراتت می نویسم، همان عشق هفده سالگی ات.. خوب مرا می شناسی مگر نه؟ دیروز که جسم تو را در خاک می گذاشتند، چشمانم را بستم تا نبینم، تا باور نکنم و یک عمر به خویش بگویم عسل هنوز زنده است و تو را می خواهد و تو هنوز هم غریبه ی دختری پاک و معصوم هستی که فقط به عشق تو نفس می کشد.
خاطراتت را خواندم، خط به خط... واژه به واژه.. اما هنوز هم مردی را که این چنین عاشقش بودی، نمی شناسم. آن مرد که بود؟ من نبودم، یقین دارم.
آخ! بمیرم برای خاطرات پاک و نجیبت عسل که در آن هیچ گناهی نیست جز دلبستگی. من در تمام لحظه های زندگی ات بودم و نبودم، امروز سیاه تو را پوشیدم عسل، فقط سیاه تو و آنقدر گریسته ام که دفتر خاطراتت خیس خیس شده. باور می کنی این چنین بی تابت شده ام؟ باور می کنی حاضرم تمام زندگی ام را به یک نگاه کوچک از تو ببخشم! اگر بی پروا بنویسم که می خواهم تمام عمر چشم در راه تو بمانم تا از این کوچه بگذری... تا به لب هایت خیره بشوم... تا تو بگوئی مرا می خواهی، بخدا قسم که دروغ ننوشته ام و از تو می خواهم فقط همین را باور کنی، یکبار دیگر مرا باور کن عزیزم.
کودک زیبایت را عسل نام می گذارم و از این پس تمام محبتی را که مدیون تو هستم به او خواهم بخشید و همه ی تلاشم را می کنم که هرگز در پیچ و خم هیچ کوچه ای به غریبه ای چون من دل نبندد و عاشق نشود و عشق زندگی اش را به یغما نبرد. من فکر می کردم تو خیلی آسان فراموشم کرده و به دنبال زندگی ات می روی، به خیالم آن فقط یک عشق کوچک و ناپایدار بود، اما تو به من نشان دادی که در سخت ترین شرایط زندگی ات، حتی در شب ازدواجی که داشتی باز هم عاشقم بودی و عجیب تر
این که مرا بیش از فرزند زیبایت می خواستی! تو هرگز به من خیانت نکردی و من سزاوار این همه خوبی تو نبوده ام.... بی وفائی من برای جسم پاک و معصوم تو آنقدر سنگین بود که به خاطر آن حتی از کودکت گذشتی، کودکی که نمی خواستی حتی
برای لحظه ای ترکش کنی. حالا تو در زیر خاک هستی و من دیگر به این همه سادگی، عشق پاک و جاودانه ات نخواهم خندید که حقیقی تر از این عشق ممکن نمی شد. فاخته می گوید وقتی تو خودت را از پنجره پایین انداختی باز هم هیچ صدائی از تو بر نخواست، مانند تمام سال های زندگی ات...
آخ! عزیز من فقط همین امشب شانه هایت را می خواهم تا سر بر آن ها بگذارم، فقط حالا تو را می خواهم... حالا که می دانم چقدر بی همتائی! وقتی خواندم که دیگر مرا نمی خواهی احساس کردم که فرو ریختم، گوئی عشق تو در تمام این سال ها مرا کس دیگری کرده بود که حالا نیستم، ای کاش هنوز هم عاشقم بودی، ای کاش لایق عشقت بودم. ای کاش...

نویسنده: نازنین. م




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
دوشنبه 25 مهر 1390-04:13 ب.ظ



فردا آخرین قسمت رمان عاشقانه عسل رو قرار خواهم داد


سر انجام انتظارم به پایان رسید و امروز در حالی که کودکم را محکم در آغوش گرفته بودم به خانه باز گشتم. نگهداری از او کمی برایم مشکل است، چرا که بیش از اندازه لاغر و ضعیف بود. وقتی می خواستم او را از بیمارستان خارج کنم پزشک با توجه به بررسی پرونده ی مهیار به من گفت که خیلی خوش شانس بوده ام که فرزندم دختر است و گرنه احتمال اینکه به بیماری پدرش مبتلا بشود زیادبو د. نمی دانم چگونه باید خدا را شکر می کردم؟ کلمات کمتر از آن بودند که بخواهم خوشحالی و آرامشم را با آن ها به تصویر بکشم. زندگی برایم معنای دیگری گرفته از امروز که یک دختر خیلی کوچک پا بر خانه ی ما گذاشته، دیگر تمام فکرهای بد از سر ما بیرون رفته است، اصلا حتی فرصت نمی کنیم که فکر کنیم. مرجان عاشقانه دخترم را در آغوش می فشارد و اعتراف می کند که فرزند من خوشبختی اش را به انتها رسانده است. هر کس برای او نامی انتخاب کرده، اما من دلم می خواهد فعلا به جای هر اسمی او را عزیزم یا دخترم صدا بزنم، آخر او دختر من است فقط دختر من.
امروز فاخته برای دیدن دخترم به آنجا آمده بود، وقتی او را دید لبخند گرمی بر لب راند و گفت: چشمانش شبیه چشمان توست، حالت صورتش.... آخ! خدای من. حتی رنگ پوستش....
- به نظر تو خیلی زود نیست که بفهمی او شبیه چه کسی است فاخته؟
- البته فهمیدنش کمی سخت است، اما من یقین دارم او روزی شبیه تو می شود.
چشمانم را نمی از اشک پوشاند و گفتم: خدا کند که سرنوشتش شبیه من نشود دلم می خواهد او دختر خوشبختی باشد.
- شاید روزی مهیار من شیفته ی دختر تو شد.
از شنیدن این جمله بغض کردم دلم نمی خواست نه حالا و نه هرگز قلب دخترم از عشق کسی لبریز بشود، آخر او فقط مال من بود و هیچ مردی نباید احساسات او را به بازی می گرفت، هیچ کس نباید حتی اخم کوچکی در صورت دخترم می گذاشت.
بی اختیار گفتم: نمی خواهم حتی برای ذره ای اندوهگین ببینمش.
دستانم را به گرمی فشرد و گفت: اما دختر تو هم روزی در مسیر زندگی قرار می گیرد و سرنوشت او را به ناکجاها خواهد برد و تو هرگز نخواهی توانست مانعش بشوی.
- نه. فاخته ی عزیز دیگر با من از این حرف های تلخ نزن، اگر من دختر خوشبختی نبودم به خاطر این بود که مادرم خیلی در کنارم نبود اما من حتی برای لحظه ای کودکم را ترک نخواهم کرد.
به چشمان بسته ی دخترم خیره شدم، عجب آرامشی در صورت کوچک و دوست داشتنی اش بود بدون هیچ دردی همان چیزی که آرزویش را داشتم. بر خلاف تصور فاخته به نظر من او شبیه فواد بود، با همان موهای سیاه پر پشت و چشمان گود رفته اما زیب.
فاخته گونه ام را بوسید و گفت: یک چیز خیلی عجیب را فهمیده ای عسل؟
- نه. چه چیزی؟
لبخندی زد و گفت: او همانند تو متولد یک مهر است، شاید برای همین دو ماه زودتر از زمانی که باید به دنیا آمده.
بی اختیار خندیدم این خنده از جنون بود یا نه، نمی دانم؟
امروز با کمک مرجان به بازار رفته و پس از ساعت های طولانی خرید کردن به خانه باز گشتیم، همه چیز به یکباره اتفاق افتاده بود و من تدارک هیچ چیزی را ندیده بودم.
وقتی خسته تر از همیشه به خانه رسیدیم، مرجان به من گفت که فردا باید به خانم یگانه تولد فرزندت را خبر بدهی.
عصبی شده و گفتم: در تمام این مدت حتی یکبار تلفن نزد تا حال مرا بپرسد، من برای او مرده ام مرجان می فهمی؟ نمی خواهم کس دیگری شریک من در نگهداری از کودکم باشد.
- می فهمم عزیزم ولی این حق اوست، سمانه می گفت بیماری روحی او شدید شده و مدت هاست که روی تخت بیمارستان خوابیده است.
- بیمارستان؟
- بله. اما گفت که به تو چیزی نگویم همه ی ما اول نگران شرایط تو بودیم و نمی خواستیم روحیه ات را خراب کنیم، تو به اندازه ی کافی سختی کشیده بودی.
پوزخندی زده و نمی دانم چرا از این که حال خانم یگانه خوب نبود دچار هیچ اندوه و ناراحتی نشدم، در مخفی ترین احساسات قلبی ام دلم می خواست فقط من مالک دخترم باشم نه هیچ کس دیگر و دلم می خواست تمام سدها از میان برود، با این وجود خودم را ملزم دانستم که برای دیدنش به بیمارستان بروم. دخترم را به مرجان سپرده و از او خواستم حتی برای لحظه ای او را روی زمین نگذاردتا بازگردم. ماشین دربستی گرفته و به بیمارستانی که از سمانه نشانی اش را گرفته بودم، رفتم. جمع زیادی روی صندلی انتظار نشسته بودند تا با او دیدار کنند، همه ی آن ها با دیدن من ابروهایشان را در هم کشیده و به همدیگر چیزهائی گفتند که به یقین در تمجید از من نبود. دلم می خواست بگریزم... احساس ضعف و ناتوانی می کردم. سمانه از میان آن ها به پیشوازم آمد و گفت: خیلی خوب کردی که آمدی، خانم منتظر توست. به سختی وارد اتاق شدم، عینکش را روی چشمانش گذاشت و به آرامی گفت: بالاخره آمدی عسل؟
کنار تختش ایستادم که گفت: بنشین.
روی صندلی نشسته و خیره نگاهش کردم. بر خلاف انتظارم که می خواهد حرف های نا شایسته ای به من بزند لبخند بی رنگی زد و گفت: تو برنده شدی عسل.
- من منظور شما را نمی فهمم!
- نوه ام را نیاوردی که ببینم، اما مهم نیست شاید این گونه خیلی بهتر باشد.
- باورکنید من نمی خواستم اتفاق بدی برای مهیار بیفتد.
- می دانم دختر، وقتی خیلی کوچک بود پزشک ها این احتمال را می دانند که در آینده به این بیماری مبتلا بشود و وقتی پدرش مرد یقین داشتم که به زودی مهیار را نیز از دست می دهم.
باورم نمی شد که به سادگی این حرف ها را بر زبان بیاورد، چگونه چنین قدرتی داشت؟ قطره های اشک صورتم را پوشاندند و گفتم: خیلی سخت بود مگر نه خانم؟
- سخت؟ فراموش کن دختر... امروز می خواهم به تو بگویم که من همه ی اموالم را به دختر تو می بخشم، آقای فرهودی خودش تمام کارها را انجام داده است. پس از مرگ من به سراغش برو.
دلم می خواست بگویم که ما به هیچ چیز نیاز نداریم، اما او مرا به سکوت دعوت کرد و گفت: چیزی نگو او نوه ی من است. می فهمی؟ حالا هم از این جا برو دختر.
از اتاق خارج شده و با چشمانی خیس و پرشان به سوی خانه باز گشتم و تا زمانی که دخترم را در آغوش نکشیده بودم احساس آرامش نکردم.
دوماه است که چیزی ننوشته ام و این به خاطر آن است که تمام لحظه ها دخترم را در آغوش کشیده و او را بر روی قلبم می فشارم، پس از امید او عزیزترین فرد زندگی من است و عجیب این که هنوز هم امید را بیش از دخترم دوست دارم! در این مدت هیچ اتفاقی نیفتاده به جز پدر که شرایط جسمی اش هر رروز بهتر از گذشته می شود و مرجان که همیشه می خندد، کودکم را نیز از آغاز تحت نظر یک پزشک متخصص قرار داده ام و او دیگر ضعف و ناتوانی شدید روزهای نخست را ندارد.
دخترم در آغوشم بود که سمانه تلفن زد و خبر مرگ خانم یگانه را به من داد، نفس عمیقی کشیده و گفتم که برای مراسم شرکت خواهم کرد. لباس مشکی بر تن کرده و در حالی که کودکم را در آغوش می فشردم از خانه خارج شدم با احساسی که به من می گفت در این مراسم شرکت نکنم. ماشین در بستی گرفته و نشانی باغ را به او دادم، در میان جمع کثیر مهمانان در گوشه ای خلوت ایستاده و بدون اینکه قادر به گریستن باشم به زمین خیره شدم، در حالی که سخت نگران کودکم بودم که در سرمای پائیزی بیمار نشود. ساعتی بعد قصد خروج از باغ را داشتم که احساس کردم کسی تعقیبم می کند، بر نگشته و به راهم ادامه دادم. خارج از باغ بازویم را گرفت و مرا به سوی خودش باز گرداند، وحشت زده نگاهش کردم، پریوش بود.
- به خواسته ات رسیدی عزیزم؟
می خواستم بازویم را از دستانش بیرون بکشم که دست بر گونه ی دخترم کشید و گفت: هیچ شباهتی به مهیار ندارد، انگار نه انگار که او پدرش است!
- چه می خواهی بگوئی؟
شانه هایش را بالا انداخته و گفت: خوب بالآخره صاحب اموال مهیار شدی، مگر همین را نمی خواستی عزیزم؟
عطر تندی که استفاده کرده بود کلافه ام می کرد، دلم می خواست بگریزم اما با وجود کودکم نمی توانستم. در حالی که بی پروا می خندید، گفت: اما من نمی گذارم چیزی از این ثروت به تو و این بچه برسد، می فهمی که؟
با رسیدن سمانه او از من فاصله گرفت و گفت: بعدا تو را خواهم دید خانم عسل.
قطرات عرق پیشانی ام را پوشانده بود و وحشت زده نگاهش کردم.
- چه شده عزیزم؟
به سختی گفتم: تهدیدم کرد سمانه.
رنگ از چهره اش پرید و گفت: او از خانواده ی بزرگی است و مسلما قدرت انجام دادن هر کاری را دارد.
در حالی که تمام وجودم می لرزید کودکم را محکم تر در آغوش فشرده و گفتم: حالا چه کنم سمانه؟
ماشین در بستی گرفت و گفت: نباید وقت را از دست بدهیم، فقط چیزی نگو و دنبالم بی.
بدون اینکه حرفی بزنم در حالی که احساس تهوع زیادی می کردم با سمانه به خانه ی پدر بازگشتیم و به من گفت که وسایلم را جمع کنم، به سرعت چمدانی بسته و در برابر پرسش مرجان که وحشت زده نگاهم می کرد، گفتم: خودم هم نمی دانم چه شده؟ فعلا فقط باید بروم.
سمانه دوباره ماشین در بستی گرفت و بدون آنکه بدانم به کجا می رویم؟ به او اعتماد کرده و همراهی اش کردم، چند ساعت تمام با وحشت به چهره ی کودکم خیره شدم در حالی که گریه ی او مرا پریشان تر می کرد، سر انجام راننده طبق آدرسی که سمانه به او داده بود وارد یک خیابان ساحلی شده و در برابر یک ویلا ی بزرگ سیمانی نگه داشت. از ماشین پیاده شده و سمانه با کلیدی که در اختیارش بود در را باز کرد و ما وارد محوطه ی باغ کوچکی شدیم.
- این جا ویلای خانم یگانه است، هیچ کس به جز من نمی داند که این ویلا وجود دارد.
- تو مطمئنی سمانه؟
نگاهی به چشمان وحشت زده ام انداخت و گفت: بله. عسل یقین دارم تو می توانی تا هر زمان که بخواهی در این ویلا زندگ کنی، خانم یگانه پیش از مرگ نشانی این جا را به من داد و گفت که عسل و کودکش فقط در این ویلاست که می توانند از شر پریوش در امان بمانند، آخر او نقشه های زیادی برای رسیدن به این ثروت داشت و تو همه را بر هم زدی.
نفسی به آسودگی کشیده و داخل ویلا شدم، سمانه شویمنه را روشن کرد و من روی مبل راحتی به خوابی عمیق فرو رفتم. وقتی بیدار شدم سردرد عجیبی داشتم انگار همه چیز فقط یک خواب بود، می خواستم مرجان را صدا بزنم که سمانه را بالای سرم دیدم: راحت خوابیدی عسل؟
وحشت زده کودکم را از او خواستم. با دست به گوشه ای اشاره کرد و گفت: خوابیده است او هم مثل تو نیاز به خواب و استراحت داشت. کودکم را در آغوش کشیده و ساعتی تمام به چشمان بسته اش خیره شدم، وقتی در خواب بود و گریه نمی کرد بهتر می توانستم ببینمش.
امروز پس از اینکه سه هفته تمام خودم را در ویلا حبس کرده بودم، تصمیم گرفتم از خانه خارج بشوم. سمانه نگاهی به آسمان ابری انداخت و گفت: می خواهی دخترت را نیز با خودت همراه سازی؟ هوا سرد است و سرما می خورد.
پیشنهادش را پذیرفته و از ویلا خارج شدم، این جا همان شهری بود که یکبار با امید عزیزم به ویلای دوستش رفته بودیم، ناگهان بی قرارش شدم آنچنان که ماشین دربستی گرفته و به شهرکی رفتم که یکبار با امید به آنجا رفته بودیم. آن روزها قشنگ ترین روزهای زندگی ام بودند، شهرک را پیدا کرده و از ماشین پیاده شدم. باورم نمی شد که بعد از گذشت آن همه سال نشانی را از یاد نبرده باشم، ویلا را پیدا کرده و به سوی آن قدم بر داشتم. عجیب آنکه چراغ های ویلا روشن بودند! حتما دوست امید در آن ویلا سکونت داشت، اما در آن فصل از سال؟ کمی جلوتر رفتم، ساحل خیس و دریای وحشی تمام وجودم را از غم لبریز کرده بودند و تمام لحظه هائی که با امید در آن ساحل خیس دویده بودم را از زیر نظر گذراندم. عجیب دل نگش بودم که برای خودم هم باورکردنی نبود و دلم می خواست از شدت غم فریاد بزنم. ناگهان احساس کردم که یک نفر در قاب پنجره ایستاده و نگاهم می کند، نگاهم با نگاهش پیوند خورد. آخ !خدای من. این امید بود، شک نداشتم. دلتنگی آن چنان بی قرارم کرده بود که به وضوح می دیدمش. دلم می خواست فریاد بزنم امید عزیز دوستت دارم، باز هم در برابر دیدگانم بمان که ناگاه پرده فرو افتاد و چراغ خاموش شد. آیا این فقط یک خواب بود یا یک رویا که به حقیقت پیوسته باشد؟ اما امید عزیز من سال ها پیش مرد، من خودم مرگش را دیدم. مگر ممکن بود که حالا درست همان زمانی که من به آنجا سر زده بودم، آن هم در آن فصل از سال که معمولا بیش تر ویلاهای اطراف خالی بودند، او در آنجا باشد و از پنجره نگاهم کند؟ به سوی در رفته و زنگ را فشردم، کسی در را برایم نگشود. دوباره به بنا نگاه کردم که همه چیز در خاموشی مطلق فرو رفته بود، بی شک نگاه من برای ثانیه هائی کوتاه با نگاه امید تلاقی کرد و این قابل انکار نبود، به سرعت به ویلای خانم یگانه بازگشتم و کودکم را در آغوش فشردم.
- چه شده عسل! چرا آنقدر رنگ پریده هستی؟
به سختی نفس می کشیدم، هنوز هم نمی توانستم بفهمم توهم بود یا روی؟ اما هرچه که بود مرا برای رسیدن و دیدن امید بی تاب تر از پیش کرده بود.
- باید بر گردیم...
- دیوانه شده ای عسل، پریوش را از خاطر برده ای؟
در حالی که ذهنم لبریز از سوالات بی پاسخی بود، فریاد زدم: باید برگردیم سمانه.
ماشین در بستی گرفته و در تمام مدت راه فقط به ساعتم نگاه می کردم، نیمه شب به خانه رسیدیم. سمانه در برابر نگاه پرسشگر مرجان شانه هایش را بالا انداخت و می خواست به او بفهماند که نمی داند بر من چه گذشته است و من خودم هم نمی دانستم که چه شده؟ اما احساسی به من می گفت که روزهای سختی در پیش خواهم داشت. تمام شب زانوهایم را در آغوش گرفته و از پنجره به آسمان سیاه خیره شدم، همه ی خاطراتی که با امید داشتم هم چون فیلمی از برابر دیدگانم می گذشت و گاهی ذهنم خاطره ای را بارها و بارها به عقب بر می گرداند و دوباره می دیدمش و گاهی از خاطره ای به سرعت می گذشتم...




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
یکشنبه 24 مهر 1390-05:42 ب.ظ



با بهت نگاهش می کردم که چشمانش برای همیشه بست و من با پریشانی ساعتی تمام نگاهش کردم و سپس به خاطر آوردم که باید از دیگران کمک بخواهم، به فاخته زنگ زده و گفتم: مهیار مرد.
در میان ازدحام افرادی که برای بردن او آمده بودند، من در گوشه ای ایستاده و فقط نگاه می کردم. در تمام مراسم خاکسپاری هم فقط نگاه می کردم... آن جسم کوچک و از بین رفته مهیار بود؟ پدر فرزندم، مگر می شد! در میان جمع کثیری که برای مراسم حضور پیدا کرده بودند بیش تر شاگردان و دبیران دبیرستان را دیدم که در گوشه ای ایستاده و به سختی می گریستند، در واقع بیش تر کسانی که در آن جمع گریه می کردند دختران جوانی بودند که به نحوی مهیار در زندگی شان نقشی داشته بود. دلم می خواست فریاد بزنم چرا در میان این همه دختر فقط من بودم که باید شاهد زجر کشیدن های او پیش از مرگ می شدم؟
خانم یگانه یک ماه است که خودش را در اتاق حبس کرده و قصد دارد این کار را تا پایان عمرش ادامه بدهد، خیلی تلاش کردم با او حرف بزنم اما او نمی توانست مرا برای اینکه همه چیز را از او پنهان کرده بودم، ببخشد. وقتی می خواستم از او خدافظی کنم شنیدم که گفت: تو نفرین شده ای دختر... از این جا برو. لعنتی همه ی زندگی ام را ازمن گرفتی تا بتوانی مالک اموال خانوادگی ما باشی اما اشتباه کرده ای نمی گذارم هیچ سهمی ببری، می فهمی؟
بغضم شکست و در حالی که می گریستم از خانه باغ خارج شدم چگونه می توانست این گونه با من حرف بزند؟ من مادر نوه اش بودم و وقتی می خواستم با مهیار ازدواج کنم فقط این برایم اهمیت داشت که او سهمی در هفده سالگی ام داشت و بس.... به تنها چیزی که فکر نکرده بودم ثروت مهیار بود. ماشینی کرایه کرده و نشانی خانه ی پدر را به او دادم، دیگر نمی توانستم به آن آپارتمان کوچک بگردم، آن جا بوی مرگ می داد... بوی نا امیدی و تنهایی... با کلید خودم وارد خانه شدم، مرجان برای خرید
بیرون رفته بود، کنار تخت پدر نشسته و گریستم.
یک هفته از زمانی که دوباره با غمی مضاعف به خانه ی پدر بازگشته بودم، می گذشت. شرایط مانند روزهای گذشته سخت و غیر قابل تحمل بود، در انجام دادن کارها به مرجان کمک می کردم و هر دو ساعت های طولانی کنار تخت پدر می نشستیم و نگاهش می کردیم. اما من از عمق وجودم برای مهیار غمگین بودم، نمی توانم بگویم دلتنگ چون هرگز فرصت نکردم شیفته اش بشوم، اما غمیگن بودم چرا که یک نفر در برابر چشمانم ذره ذره آب شد و از میان رفت. هرگز فکرش را هم نمی کردم که یک روز شاهد مرگی این چنین باشم، هر چند در زندگی ام مرگ های زیادی را دیده بودم شاید دلیل اینکه احساس خوشبختی نمی کردم هم همین بود.
زندگی دیگر برایم مفهومی نداشت و تنها چیزی که می توانست مرا به آینده امیدوار کند تولد فرزندم بود. امشب در دفتر خاطراتم سوگند می خورم که دیگر هرگز ازدواج نکنم، سهم من از ازدواج فقط تنهائی بود. ای کاش هرگز نمی گذاشتم مهیار وارد زندگی ام بشود شاید هم به راستی من نفرین شده بودم! شب ها تا روشن شدن هوا بیدارم، انگار دیگر از تاریکی هم می ترسم همان طور که از تنهائی، از بی کسی و از مرگ می ترسیدم.
امروز سمانه به دیدارم آمد و با دیدن من گفت: چقدر تکیده و غمگین شده ای عسل!
می فهمم که خیلی سختی کشیده ای. نباید به تنهائی بار این همه غم را بر دوش می کشیدی، نباید خواسته ی مهیار را می پذیرفتی.
- تو هم مرا محکوم می کنی سمانه؟ به نظرت خیلی برایم راحت بود با مردی که لحظه به لحظه بیش تر از میان می رفت زندگی کنم؟ من فقط دلم می خواست آخرین خواسته اش را بپذیرم، می دانی سمانه من اصلا همسر خوبی برایش نبودم، مثلا می خواستم تلافی کنم... شاید هم خیلی مسخره باشد نمی دانم.
دستانم را به گرمی فشرد و گفت: خانم یگانه پرده های اتاقش را کشیده و فقط برای گرفتن غذا در اتاقش را باز می کند، بیش تر اوقات سینی غذایش را دست نخورده بیرون می برم، خیلی غمگین تر از آن است که بتواند دوام بیاورد.
سرم را به نشانه ی تاسف تکان داده و گفتم: می توانم تمام احساسش را بفهمم، تحمل مرگ فرزند کار ساده ای نیست.
- دیگر نمی خواهی بر گردی عسل؟
- او مرا از آنجا بیرون کرد، در ضمن تنها علت حضور من در آنجا مهیار بود. حالا چه؟
- حق با توست.
سمانه پس از این که کمی در کنار پدر نشست خانه را ترک کرد.
امروز وقتی پزشک معالج پدر برای دیدنش آمده بود اظهار امیدواری کرد و گفت که بیماری پدر به داروهایش واکنش مثبت نشان می دهد و او در صورت ادامه ی درمان و گذشت زمان خواهد توانست بخشی از توانائی های خود را بازیابد. من و مرجان هیجان زده شده بودیم و وقتی پدر توانست لبخند گرمی بر لب بیاورد به حرف های دکتر یقین پیدا کردیم. دکتر نرمش های سبک و مناسبی را برای پدر در نظر گرفته بود و از من و مرجان خواست تا به او کمک کنیم که تمام آن ها را هر روز انجام بدهد. وقتی فاخته در جریان این امر قرار گرفت بیش تر روزها به خانه ی پدر می آمد و برای ساعتی به مرجان و من کمک می کرد تا پدر را از تخت بلند کرده و کمکش کنیم تا راه برود، با وجودی که همه چیز نشان از آن داشت که پدر هرگز موفق نخواهد شد، قلبم از سلامتی او نوید می داد. گاهی اوقات پدر از ناتوانی خود کلافه می شد و با دست راستش بر صورت مرجان می کوبید اما مرجان لبخندی می زد و می گفت او توانست دستش را تکان بدهد.
آخ! خدای من. امروز زمزمه ی آرام پدر را شنیدم که به سختی گفت: عسل.
دستش را در دست گرفته و در حالی که اشک پهنای صورتم را پوشانده بود، گفتم:جانم پدر، بگو.
نگاهم کرد و گفت: گرسنه ام.
پس از مدت ها شادی قلبم را لبریز کرد و احساس کردم هنوز خانوداه ای دارم که باید برای حفظ آن تمام تلاشم را بکنم. هنوز خوشحالی ام به پایان نرسیده بود که مرجان صدایم زد و گفت که خانم تیموری پشت خط است. او برای مرگ مهیار اظهار تاسف کرد و گفت: هیچ کس متوجه ی ازدواج شما نشد تا تبریک بگوید ولی حالا واقعا برای مرگ همسرت متاسفم عزیزم.
مهربانی او مرا تحت تاثیر قرار داد و گفتم: ممنونم خانم تیموری برای پنهان نگه داشتن ازدواج متاسفم، همه چیز به یکباره رخ داد.
- می فهمم عزیزم دلیل آقای یگانه برای پنهان نگه داشتن این ازدواج کاملا منطقی به نظر می رسید خودت که می دانی چقدر شاگردان مزاحمش می شدند.
بغضم را فرو داده و گفتم: بله. اما بهتر است دیگر حرفی از آن روزها نزنیم.
- آه! بله. من تماس گرفتم که بگویم اگر بخواهی می توانی دوباره به دبیرستان برگردی.
با وجودی که از شنیدن پیشنهادش خیلی خوشحال شده بودم، اما تصور این که چگونه می توانم با خاطرات مهیار کنار بیایم مرا بر آن داشت که بیماری پدر و بارداری خویش را بهانه سازم و از پذریفتن خواسته اش خودداری کنم. وقتی گوشی را گذاشتم خوشحال بودم که دوباره شرایط زندگی روبه بهبودی است و شاید هم تمام خوشحالی ام فقط به خاطر سلامتی پدر بود.
بیش از دو ماه است که نتوانسته ام چیزی بنویسم و این به خاطر آن است که هیچ اتفاق مهمی برایم نیفتاده. تمام وقتم را به پدر اختصاص داده ام و بهبودی او ما را امیدوارتر از پیش می کند، دیگر او می تواند روی صندلی چرخ دار بنشیند و خودش غذایش را بخورد. چشمان مرجان لبریز از شادی است و به خوبی از نگاهش می خوانم که خودش را خوشبخت ترین زن زمین می داند، پدر نیز شیفته ی محبت های او شده و حتی یکبار به من گفت که اگر مرجان نبود خیلی زود روی آن تخت چوبی جان می سپرد. کودکم نزدیک پنج ماه دارد و من نمی دانم چگونه باید ماه های آخر را سپری کنم؟ در این مدت تلاش کرده ام ذهنم را از هر اندیشه ای خالی ساخته و تا حدودی در این زمینه موفق شده ام، فقط نمی دانم چرا هنوز دلم برای امید تنگ می شود؟ قلبم حتی برای لحظه ای از این دلتنگی خالی نشده و در واقع هنوز از عشق به امید است که می تپد. ای کاش از او یادگاری داشتم ای کاش... در این افکار بودم که تلفن زنگ زد، مریم بود. نخست صدایش را نشناختم، ولی وقتی حال پدرم را پرسید فهمیدم که او نیز در تمام این مدت نگرانش بوده است. غافل گیر شده و گفتم: از کجا فهمیدی مریم؟
گریست.
- مریم؟
پس از دقیقه ای گریستن به سختی گفت: مهرداد بود که آن شب به پدرت زده بود، می خواست انتقام مرا از او بگیرد.
- آخ! خدای من. باور نمی کنم.
- چه کنم عسل؟ من و مهرداد پشمیان هستیم و نمی توانیم حتی برای لحظه ای کوتاه آرامش داشته باشیم.
نفس عمیقی کشیده و گفتم: اگر پدرم می مرد چه! دلت خنک می شد مریم؟
- این چه حرفی است که می زنی عسل! وقتی فهمیدم نادر به آن سرعت ازدواج کرده دیوانه شدم، ولی حال....
به یاد پدر افتادم و تمام سختی هائی که در این مدت کشیده بودیم، احساس کردم نمی توانم هرگز مریم را ببخشم. می خواستم گوشی را بگذارم که گفت: نه. خواهش می کنم قطع نکن، تو این موضوع را به پدرت می گوئی؟
- گفتن آن چه اهمیتی دارد؟
نفسی به آسودگی کشید و گفت: فکر می کردم این گونه با او بی حساب می شوم ولی باز هم نشد حالا این من هستم که به او بدهکارم. عسل تو دختر عاقلی هستی، به من بگو چه کنم؟
به یاد تمام پریشانی ها و سر در گمی هایم افتادم، وقتی غریبه ام بی اعتنا از کنارم می گذشت و وقتی فهمیدم تحقیر شده ام باز هم عاشقش بودم، اما مریم که می گفت عاشق پدر نبوده است پس این دو احساس متفاوت بود که نمی توانستم آن را بفهمم. بی اختیار گفتم: تو که عاشق پدرم نبودی پس چرا ازدواج او این چنین تو را خشمگین کرد؟
- عاشقش نبودم اما او حق نداشت این گونه زندگی ام را پایمال کند.
نمی دانستم چه باید بگویم؟ در آن مدت آنقدر سختی کشیده بودم که دیگر جائی برای شنیدن حرف های مریم نبود، با این حال با طنین مهربانی گفتم: زندگی ات را بکن مریم، من فکر می کنم آن مردی که به پدر زد مهرداد نبود، تو هم این گونه فکر کن اگر چه پدرم خیلی سختی کشید ولی حداقل حالا کسی را دارد که شیفته ی اوست و پدر هم دوستش دارد، این یعنی یک عشق دو  طرفه که کمتر نظیرش را دیده ام. هیچ زنی نمی توانست کارهائی را بکند که در این مدت او برای پدر انجام داده بود.
مرجان بهای عشقش را پرداخته است، تو هم به دنبال زندگی ات برو.
- زندگی یا جهنم؟
حالت تهوع داشتم، پس از مرگ مهیار دچار بیماری روحی شده و هر گونه تشویش کوچکی وجودم را می لرزاند، به سختی گفتم: دوستت دارم مریم، اما دیگر پدرم را فراموش کن.
نفس عمیقی کشید و گفت: وقتی کاملا خوب شد به او بگو که من باعث بدبختی اش بودم. این کار را می کنی؟
- امیدوارم که او خوب بشود.
گوشی را گذاشت و من با بدنی که از شدت غم و خشم می لرزید روی تخت دراز کشیدم. نمی دانم کودک من با آن هم غم سالم متولد می شد؟ اصلا توان داشتن یک کودک بیمار را نداشتم، دلم نمی خواست دیگر ناملایمات زندگی مرا آماج حمله های خود کند. حالا از جسم خسته ی من که روزی تنها اندوهش دعواهای پدر و مادرش بود هیچ چیز باقی نمانده است و دلم می خواهد فقط با آخرین توان کودکم را به دنیا بیاورم. در دل آرزو می کنم که کودکم دختر باشد تا هرگز نگذارم عاشق بشود، دلم نمی خواهد در پیچ کوچه ای به دنبال دو چشم سیاه تمام زندگی اش را ببازد...
ای کاش قدرت آن را داشتم تا کودکم را از هر گونه خطری حفظ کرده و اجازه ندهم هرگز از آغوشم بیرون برود. دستم را روی شکمم گذاشتم و تپش قلب کوچکش را احساس کردم.لبخند گرمی صورتم را پوشاند و گفتم: عزیز من هرگز اجازه نمی دهم بدون مادر باشی، هرگز نمی گذارم سختی هائی که من کشیدم تو هم تجربه کنی، تو باید سالم باشی... آزاد باشی و رها مثل آهوهای تیز پ... نمی گذارم آرزوهایت را از یاد ببری و من تمام آرزوهای تو را برایت خواهم نوشت و تو را به تک تک آن ها خواهم رساند. تو آینده ی منی، نه هفده سالگی و نه بیست و نه سالگی ام...
دو ماه گذشته و وقتی که پدر توانست با کمک مرجان روی زانوهای خودش چند قدم کوتاه راه برود و دوباره روی صندلی چرخدارش بنشیند من هیجان زده نگاهش کردم، با قشنگ ترین احساسی که هرگز تجربه اش نکرده بودم. ناگهان دردی تمام وجودم را لبریز کرد و من با فریادی از مرجان کمک خواستم، تنها چیزی که از آن لحظات به خاطرم مانده زمانی است که مرجان در کنار برانکاردی که مرا با آن به سوی اتاق عمل می بردند، می دوید و پس از آن چیزی به خاطرم نمی آید.
وقتی بهوش آمدم پرستار را دیدم که به من لبخند می زد، به یاد کودکم افتادم و اینکه او نباید تا دو ماه دیگر متولد می شد. وحشت زده به پرستار خیره شده و گفتم: کجاست؟
دوباره لبخندی زد و گفت: نگران نباش عزیزم، با وجودی که کودکت برای به دنیا آمدن خیلی عجله کرده بود اما سالم است و تو باید ممنون خدا باشی.
قطرات اشک صورتم را پوشاندند و تصور اینکه یک کودک هفت ماهه از من متولد شده و نفس می کشد، احساس عجیبی لبریزم کرد. گفتم: می خواهم ببینمش.
پرستار سرم تقویتی برایم وصل کرد و گفت: فعلا نمی شود باید تحت مراقبت ما باشد.
وحشت زده گفتم: مگر نگفتید حالش خوب است؟
- بله. عزیزم گفتم که نگران نباش تنها مشکل این است که او خیلی کوچک است و باید کمی در دستگاه بماند، فقط دو هفته بعد از آن می توانی کودکت را در آغوش بگیری، فقط نمی دانم چرا پدرش برای دیدن او نیامده؟
قطره ای اشک از چشمانم فرو چکیده و گفتم:او مرده.
- متاسفم.
پرستار از اتاق خارج شد و پس از او مرجان را دیدم که صندلی چرخدار پدر را به سوی اتاق هل می داد، پدر گفت: مبارک است.
از شادی لب هایم را گزیده و در حالی که نمی توانستم مانع فرو ریختن اشک هایم بشوم به آن دو خیره شدم، مرجان مرا بوسید و گفت: فرزندت را دیدم یک دختر زیبا و کوچک.
آنقدر که نگران سلامتی اش بودم فراموش کرده بودم از پرستار بپرسم او دختر است یا پسر؟ و حالا که به یگانه آرزویم رسیده و صاحب دختری شده بودم احساس می کردم تمام دنیا در اختیار من است و من هستم که از این پس برای دختر کوچکم فرمان می رانم. پس از پایان سرم به کمک مرجان به بخش نگهداری از کودکان رفته و دیدمش.
باور کردنی نبود، آنقدر کوچک و دوست داشتنی بود که مرا با یک نگاه شیفته ی خودش کرد، دلم می خواست در یک نگاه برایش بمیرم...مگر می شد آن چنان شیفته ی یک کودک شد؟ حالا می فهمم که فواد اگر چه برایم خیلی عزیز بود، اما هرگز احساسی که الآن به کودکم داشتم به او نداشته بودم و حالا می فهمم چرا مادر از غم مرگ کودکش مرد.




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
جمعه 22 مهر 1390-10:23 ق.ظ



از اتاق خارج شده و خودم را روی مبل چوبی قهوه ای رنگی رها کردم، دلم می خواست دیگر هرگز وارد اتاق نشوم. غذای ساده ای تدارک دیده و پس از خوردن آن به سرعت خوابیدم.
وقتی بیدار شدم در خانه نبود با نگرانی به ساعت خیره شدم، بعد از ظهر با تنی خسته و ضعیف به خانه بازگشت.
- کجا بودی مهیار؟
لبخندی زد و گفت: گفتم که نگران من نباش عزیزم... تو کم کم داری مرا می ترسانی.
- چرا از جایت بلند شدی؟
ابروهایش را در هم کشید و گفت: می خواهی نقش یک پرستار سر سخت را برایم بازی کنی؟ من از تو خواستم این روزهای پایانی تظاهر کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده، تو نباید آنقدر نگران باشی حداقل به خاطر فرزندمان.
تمایلی به خوردن غذا نداشت، کنار تختش نشسته و گفتم: دلم برای پدرم تنگ شده مهیار، می توانم به دیدنش بروم؟
- عسل دیوانه نشو، از تو خواهش می کنم، من و تو در ایران نیستیم این را می فهمی؟
بغضی سینه ام را می فشرد و احساس می کردم حتی نفس کشیدن نیز برایم دشوار شده است، همه چیز شبیه یک کابوس بود نه خیلی بدتر.
- هنوز هم نمی خواهی دارو مصرف کنی؟
به عمق چشمانم خیره شد و گفت: فقط مسکن این بهترین درمان است، پدر همیشه می گفت از میان تمام داروهائی که مصرف می کرد فقط مسکن های قوی بودند که او را از درد استخوان ها و مفاصلش نجات می دادند. حالت تهوع داشتم، دلم نمی خواست کنار مهیار و روی تخت دراز بکشم، بی اختیار از او می ترسیدم.
امروز روز سومی است که با مهیار به آن آپارتمان کوچک آمده ایم همه چیز غیر عادی است و ثانیه ها به کندی پیش می روند، صورت مهیار همیشه خیس است و او از تب می سوزد در حالی که هر روز رنگ پریده تر از روز پیش می شود و ضعف و خستگی مفرط تمام وجودش را لبریز کرده. امروز وقتی وارد اتاق شدم تا صبحانه اش را به او بدهم ملافه ی سپیدش را غرق در خون دیدم، وحشت زده صدایش زدم بیدار شد و با شرمندگی به چشمانم خیره گشت. عجب چشمان بی رمقی داشت!
خاکستری بودند و خشک....آنقدر که تمام شب محکم بینی اش را گرفته بود تا مانع خونریزی بشود تمام صورتش ورم کرده و کبود بود. قطره ی اشک از چشمانش فرو چکید.
خدای من! من آنجا چه می کردم؟ دلم می خواست کیلومترها از جسم خودم... از جسم مهیار... از چشم هایش... از گونه های استخوانی و بالاخره از سرطانی که داشت در رگهایش می چرخید فاصله بگیرم. این چه تقدیری بود که من داشتم؟ چرا هر زمان
چیزی را به دست می آوردم در بدترین حالت خودش آن را از دست می دادم. هنگام غروب صدایم زد کنار تختش نشستم، دستانم را در دست گرفت، عجب دستان داغی داشت! پس از خوردن چند مسکن قوی تلاش کرد تا به سختی چشمانش را بازکرده و به من نگاه کند، در حالی که یقین داشتم گیج است و تحت تاثیر قرص هایش به سر می برد، گفت: عزیزمن مرا ببخش خیلی اذیتت کردم.
- اصلا این گونه نیست مهیار.
لبخند بی رنگی زد و گفت: اصلا فکرش را هم نمی کردم، شاید تو اصلا سهم من نبودی... شاید لایقت نبودم...
- این حرف ها را نزن مهیار.
- آه! بله. ولی بهتر است بدانی می فهمم که مرد خودخواهی هستم، دلم می خواست تو در کنارم باشی تا ذره ذره بمیرم، اما هرگز به احساس زن زیبا و جوانی چون تو نیندیشیدم، اگر می خواهی برو عزیزم، فقط برایم یک پرستار بگیر.
بغضم شکست و گفتم: پیش از آنکه با من زندگی کنی تو خوشبخت بودی، نمی دانم چرا من آنقدر نفرین شده هستم؟ مهیار دلم می خواهد بدانی وقتی به رفتنت می اندیشم
تمام سلول های بدنم می گویند که من نیز با تو خواهم آمد، این جسم شکسته ی من دیگر توان زندگی کردن را ندارد.
- به فرزندمان فکر کن عزیزم به او بگو تنها بازمانده ی یگانه هاست.
لبخند گرمی زده و گفتم: تو زنده می مانی و فرزندمان را در آغوش می کشی یقین دارم مهیار.
دستانم را به گرمی فشرد و گفت: خیلی خسته هستم.... خیلی...
آنچنان زود به خواب فرو رفت که هرگز فرصت نکردم به او بگویم" دوستت دارم". وارد اتاق کوچک دیگر شدم که تنها یک میز و صندلی کوچک در آن وجود داشت.
روی زمین زانو زده و گریستم. خدایا کمکم کن... مهیار را از من نگیر... تو می دانی احساس من به او چیست؟ من نمی دانم اما تو می دانی، یقین دارم. کمکش کن خدای من، مگر می شود به این سادگی برود؟ ساعت های طولانی سجده زده و گریستم، با روشن شدن هوا ازجای برخاستم، مهیار صدایم می زد. وارد اتاق شدم، لب هایش از شدت خشکی باز نمی شدند. به سختی مقداری آب میوه در دهانش ریختم. هیچ شباهتی به مهیاری که می شناختم نداشت، بیماری آن چنان پیش رونده بود که باور نمی کردم. زیر لب گفت: من می ترسم عسل کمکم کن.
صدایش آرام و روبه خاموشی بود. پیشانی اش را بوسیده و گفتم: من در کنارت هستم مهیار، تمام شب برایت دعا کردم.
با گفتن این حرف، طرح لبخند را بروی لبانش دیدم.
امروز پانزده روز از بیماری مهیار می گذرد و من هنوز در بهت به سر می برم، در حالی که تنهائی و وحشت آزارم می داد، ناگهان به یاد فاخته افتادم، او تنها کسی بود که می توانست در این شرایط سخت مرا درک کند. نمی دانم چرا دلم نیامد او را از دیدن محبوبش در روزهای پایانی زندگی محروم سازم، شماره اش را گرفته و نشانی ام را به او دادم در حالی که تاکید کردم که این موضوع فقط بین من و او باقی بماند، او گفت که همسرش خانه است و فردا صبح به دیدنم خواهد آمد و من پذیرفتم.
امروز صبح وقتی در را به روی فاخته گشودم، خیره نگاهم کرد: این تو هستی عسل؟
دستی به روی صورتم کشیده و مانع فرو ریختن اشک هایم شدم. با بهت وارد سالن کوچک شد و روی صندلی نشست، می خواستم برایش چائی بیاورم که مانع رفتنم شد و گفت: چه شده عسل؟
نفس عمیقی کشیدم، دلم نمی خواست به بغضم اجازه ی شکستن بدهم، وحشت زده نگاهم می کرد.
- در این مدت کوتاهی که ندیدمت چقدر تغییر کرده ای عسل؟ رنگ به چهره نداری... گونه هایت استخوانی و چشمانت... آخ! خدای من. تو بیماری عسل عزیز من؟
سرم را به نشانه ی نه بالا برده و به سختی به اتاق مهیار اشاره کردم. به سرعت وارد اتاق شد و دقایقی طولانی بدون اینکه هیچ صدائی از اتاق خارج بشود در انتظارش نشستم، سر انجام وارد اتاق شده و او را دیدم که لبه ی تخت نشسته و با بهت به مهیار خیره شده است. قدرت گفتن هر حرفی را از دست داده بود، سرانجام پس از گذشت نیم ساعت گفت: این مرد کیست عسل؟
- نشناختی اش فاخته؟
- نه. باید بشناسمش؟
- او مهیار است.
خندید، آن چنان جنون آمیز که من به وحشت افتادم، جسم در هم شکسته و سبک وزن مهیار را آن چنان تکان می داد که اگر مانع این اقدام جنون آمیز نشده بودم مهیار زنده نمی ماند.
- لعنتی حرف بزن بگو که مهیار نیستی.... مهیار من با قامتی بلند و شانه هائی پهن و مطمئن در خانه باغ خودش است و این جسم نیمه زنده کیست که روی این تخت خوابیده است عسل؟
سیلی محمی به صورتش زدم، خنده های جنون آمیزش تمام بدنم را می لرزاند و از حماقتی که کرده بودم سخت پشمیان شده و دلم می خواست می توانستم ذهن فاخته را از آن ملاقات پاک کنم. سر انجام وقتی آرام گرفت که با جسمی خسته روی زمین افتاد و زانوهایش را در آغوش کشید، کنارش نشسته و گفتم: سرطان خون... مرگ...
تنهائی...یک بچه بدون پدر...
- چر... آخر... چرا؟
- چه بگویم فاخته، نمی دانم این تقدیر من بود یا تقدیر خودش؟
- این تقدیر من است عسل، کمکم کن در حال مرگ هستم.
او را محکم در آغوش گرفته و دستان یخ زده اش را مالیدم.
- وقتی از شدت درد ناله می کند... وقتی بینی و لثه هایش خون ریزی می کنند و ملافه اش غرق در خون می شود... وقتی به خاطر عفونتی که در خونش ایجاد شده تمام وجودش می لرزد و با کوچک ترین فعالیتی دچار تنگی نفس می شود، از خودم می پرسم عسل او تاوان پس می دهد یا تو؟
مرا محکم تر در آغوش کشید و گفت: برایت بمیرم عزیزم، چگونه توانستی به تنهائی این همه غم را بر دوش بکشی، چرا به خانواده اش خبر ندادی؟
- او خودش این گونه می خواست فاخته. تو تنهائم نگذار، قول می دهی؟
پیش از رفتن قسم خورد که هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت، نگاه فاخته از هر کینه و نفرتی خالی شده بود، زلال بود و پاک... صدای ناله ی ضعیف مهیار مرا به داخل اتاق کشاند، به سختی گفت: دیگر مسکن ها هم آرامم نمی کنند.
فقط نگاهش کردم، نمی خواست بفهمد چه بغض بی پایانی سینه ام را می فشارد.
- ممنونم که هنوز هم تحملم می کنی.
از جای بر خاسته و کنار پنجره ایستادم، قطرات اشک تمام صورتم را پوشاندند، دلم می خواست قدرت آن را داشتم که همه چیز را تغییر بدهم، ای کاش مهیار الان بیمار نبود و در یک رستوران با پریوش هم صحبت بود، تحمل دیدن آن همه ضعف و ناتوانی را نداشتم.
- گریه می کنی عزیزم؟
صدایش رو به خاموشی بود. پاسخی ندادم هنوز هم دلم نمی خواست یقین پیدا کند که گریه می کنم، دلم نمی خواست بداند تا چه اندازه خسته و نا امید هستم.
- بگذار ببینمت....خواهش می کنم...
آنقدر حرف زدن برایش سخت بود که مغلوب ناتوانی اش شده و کنار تختش نشستم. به سختی تلاش کرد تا دستانم را در دست بگیرد اما از بالا آوردن آن ها عاجز بود.
دستانش را به گرمی فشردم، شبیه یک تکه استخوان پوسیده بود.
- بعد از مرگم برو به خانه باغ و خیلی آرام به مادرم بگو که پسرش مرده است... سرفه های طولانی مجال هر حرفی را از او گرفت و خون تمام دهانش را پر کرد.
امروز دیگر برایش صبحانه ای حاضر نکردم، آخر دو روز بود که لب به چیزی نزده و دیگر کاملا بی اشتها شده بود، هیچ رمقی نداشت فقط از صدای نفس زدن های نامنظم و تپش قلبش بود که می دانستم زنده است. وقتی وارد اتاق شدم هوای اتاق حالم را بر هم زد، پنجره را باز کرده و نزدیک تخت نشستم. برای لحظه ای کوتاه احساس کردم که مرده است اما چشمانش را کمی بازکرد، آنقدر که فهمیدم می خواهد نگاهم کند. با لب هائی خشک و ترک زده گفت: می ترسم... دارم می میرم... عسل... می میرم...




با کلیک روی تصویر زیر از سایت ما در گوگل حمایت کنید

 
پنجشنبه 21 مهر 1390-11:51 ق.ظ



  • تعداد صفحات :20
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...